1- دانشجوی دکتری، گروه علوم سیاسی، واحد علوم و تحقیقات، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران 2- گروه علوم سیاسی، واحد علوم و تحقیقات، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران ، taherimohammad.dr@gmail.com 3- گروه علوم سیاسی، واحد علوم و تحقیقات، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران 4- گروه علوم سیاسی واحد تهران مرکز، دانشگاه آزاد اسلامی، تهران، ایران
چکیده: (1220 مشاهده)
زمینه: مطالعه رابطه اخلاق و سیاست و ایجاد نوع تعامل میان نظریه اخلاقی و نظریه سیاسی، یکی از مسائل مهم علمی در حوزه فلسفه سیاسی است. نیکولوماکیاولی و امانوئل کانت از جمله فیلسوفان و مردان سیاسی هستند که در سنت فکری غرب(ایتالیا و آلمان)، در مطالعات فلسفی و سیاسی خود به جرح و تعدیل رابطه اخلاق و سیاست پرداخته اند. این مقاله صرف نظر از تفاوتهای ضروری و خاص دو سنت فکری، با توجه به مشترکات عمومی و مبتنی بر مسائل مشترک اجتماعی-سیاسی، بر آن است ضمن کالبدشکافی آرای اخلاقی و سیاسی هریک از دو متفکر غرب، از طریق تحلیل مبانی اخلاقی و سیاسی نشان دهد چرا و چگونه راهبرد سیاسی این دو متفکر، به رغم اعتقاد به اخلاق دوسطحی و نقطه عزیمت واحد، به غایاتی متفاوت در رهیافت رابطه اخلاق و سیاست رسیده است. نتیجه گیری: کانت به عنوان یک فیلسوف اخلاقی، سیاست را باید بر اصول اخلاق و حقوق بشر بنا کند و در خدمت عدالت جهانی باشد و نظریه اخلاقی وی در مقایسه با نظریه سیاسی اش فربه تر و در راستای غایت انگاری و آرمان جهان وطنی انسان است.اما ماکیاولی، به عنوان یک سیاستمدار عملی، سیاست را ابزاری برای حفظ قدرت و امنیت میبیند که نیازمند انعطافپذیری و گاهی نادیده گرفتن اصول اخلاقی است و در جهت وحدت ایتالیا و احیای شکوه و صلابت فلورانس ارائه شده و در مقایسه با نظریه اخلاقیاش، فربه تر است.